اشعار من

منوی اصلی

اخبار روز

جواب آقا به پاسدار ...
یکی از پاسداران می گوید: با چشم خودم دیدم با وجود اینکه بهترین قدرت بدنی را داشته و آموزش‌های لازم را دیده بودند اما در مقابل پاسداران ما بدل به ترسوترین و بزدل‌ترین آدم‌ها شدند» آقا برایش رمزگشایی ...
بيشتر بخوانيد
دسته گُلی که «بی‌بی‌سی» ...
بی بی سی پس از دو روز سکوت درباره حمله خونبار به شیعیان نیجریه، گزارش های جانبدارانه را به حمایت از رفتار ضدانسانی ارتش این کشور منتشر کرد و به اتهام زنی به جمهوری اسلامی ایران پرداخت.
بيشتر بخوانيد
برگزاری همایش شکوه ...
حجت الاسلام دهقان چناری گفت: دشمن با استفاده از تبلیغات و جنگ روانی به دنبال نفوذ در انقلاب است، مردم باید با حضور پررنگ درمساجد و استفاده از منبرهای انقلابی به مقابله با هجمه های فرهنگی دشمن ...
بيشتر بخوانيد
خبر فوری بی‌بی‌سی برای ...
شبکه بی بی سی فارسی، با آغاز اعتراضات مسالمت آمیز آذری زبان ها در چند شهر ایران، تلاش کرد با سوء استفاده از احساسات مردم فتنه ای جدید راه اندازی کند، که
بيشتر بخوانيد
حمایت رسمی شبکه جم از ...
ه گزارش سرویس فرهنگی جام نیـوز، انتشار عکس‌های "بدون حجاب" بازیگر نه چندان مطرح و حرفه ای سینمای ایران، در شبکه‌ های اجتماعی طی هفته‌های گذشته، واکنش‌های منفی بسیاری را
بيشتر بخوانيد
عزاداری به روش اسلام ...
این روزها ویدئویی در فضای مجازی دست به دست می شود که در آن یک خانم منافق در حال نوحه خوانی برای گروهک تروریستی منافقین است
بيشتر بخوانيد
آرایش‌های عجیب زنانه و ...
محرم از راه رسید و یک بار دیگر هیأت‌ها و دسته‌های عزاداری حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام حال و هوای این روزهای خیابان‌های شهرهای کشور را عوض کرده‌اند. این بار
بيشتر بخوانيد
ژاپن وزارت زاد و ولد ...
پائین آمدن نرخ تولد از یک سو و افزایش تعداد سالمندان در ژاپن موجب شده تا نخست‌وزیر این کشور اقدام به ایجاد پستی جدید در کابینه سامورایی‌ها برای نجات
بيشتر بخوانيد
همنوایی مدیر شبکه ...
حسن اللهیاری مدیر شبکه اهل بیت مستقر در آمریکا در تازه ترین سخنانش با سکوت در برابر خیانت آل سعود و امتناع از محکوم کردن عربستان، حادثه منا را مسئله ای نه چندان مهم خواند و
بيشتر بخوانيد
خلاصه‏ اى از واقعه غدير
اعلان عمومى براى سفر حج در سال دهم هجرت، به دستور الهى، آخرين سفر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به مكه براى تعليم حج و اعلام ولايت ائمه (عليهم السلام) آغاز شد. در اين سفر بيش
بيشتر بخوانيد

اوقات شرعی



فرم ورود

آمار بازدیدکنندگان

145099
امروز 58
دیروز 365
این هفته2162
این ماه2741
کل بازدیدکنندگان145099

چه تلخ روزی است گذران روزهای سرد بی تو بودن

و چقدر تنفر

در لا به لای نگاه های دزدانه

نه عسل شیرینی می آفریند

نه قند تلخی چای را می رباید

حلقه ی دوستان را پاره پاره در کنار دیوار بی اعتمادی دیدم

و شرم را که چه خط و نشانی می کشید بر هر آن چه غیرت بود

دستهایمان خالی است

خالی تر از پینه های شب مرده در کف دست پیر مردی با آه

فکرها بار بسته اند

ته مانده ای از معرفت را هم دهانها قی کرده اند

نمی دانم شب های تر س ، چگونه در آیینه آفتاب می دمد

روز ی است در پی یک عمر جور

لحضاتی است پر از طعم های بهاری

بیا که آمدنت  را شکرانه ی دعا مادرت زهرا می دانم

همان که لا به لای ناله های درد ، تو را می خواند

و چهره ات را تصویر ماندگاری بر ولوح عشق  می داند


اقا بیا


اقا بیا

خواب دیدم برف آمده بود
تافلک بود سفید
تا نگاه داغ خورشید
تا پیام درویش فقیر
همه جا یکسان بود
رخت نو را من تن هر کس دیدم
شور یک گام را
دانه یک هندوانه منتظر شخم را
و دویدن در خاطره یک آدم برفی
من دست لرزان بهمن رادیدم
و پالتوی سفید اسفند را
و تورا در تقویم ورق خورده روز
همه جا یکسان بود
سایه باد را دیدم که دمادم می خندید
مژده فصل شکفتن می داد
من ندانستم در این گردی دوار
فصل نو بهار یست که عمر می چیند
و دستی که غزل را با سه تار موی سفید می خواند

هیچ زمانی پلک چشمانت را به هنگام خواهش شب از خواب غفلت نجات داده ای ؟
هیچ زمانی نان خشک دست یتیمی را که دستمال سفره ی من و توست را خورده ای ؟
هیچ زمانی صورت احساس جرم را مقابل آتش بی خبری با رنگ سرخی آتش سوزانده ای  ؟
هیچ زمانی لباس دامادیت را که از هر چینش هزاران خاطره می ریزد به تن مسکین بی لباسی هدیه داده ای ؟
هیچ زمانی سنگ وانفسا را بر چهره هزار رنگ  شکم دنیا پرتاب کرده ای ؟
هیچ زمانی کور خرابه نشینی را پذیرای سفره مهربانی و اخلاصت بوده ای ؟
هیچ زمانی درد دلهای تلخ  جانکاه را با پادزهر چاه در نطفه خفه کرده ای؟
هیچ زمانی بغض یاد ها را که در پشت آن سرکه های درد تا بیست و پنج سال آرمیده اند را شکسته ای ؟
هیچ زمانی  گریه های طفلی را که مادر را فقط در خواب می بیند تجربه کرده ای ؟
هیچ زمانی غذای دهانت را میمان دشمن گرسنه ات کرده ای ؟
هیچ زمانی عبادت را به معنای بندگی به دست صحیفه اعمال سپرده ای ؟
هیچ زمانی تمام آرزو های براورده شده عمرت را با یک فریاد کمک، بخشیده ای ؟
هیچ  زمانی دشمن فحاش را برای دعا به نماز خانه ی سحرت قسم داده ای ؟
هیچ زمانی گریه های چشم گلوگیرت را از عزیزانت پنهان کرده ای ؟

اینجاست که ناله من از دل برمی خیزد تا آتش جانم را به دامان سیاه گناه بیاندازد
راستی من هنگام وصل چگونه ام
می مانم آنطور که او می خواهد
آنطور که او می گوید
یا علی مددی ، دستم بگیر که چاله های فروریز  ،مسیرم را به پرتگاه  نابودی می خواند


هنوز عاشق دسته گل پونه ی کنار باغ آقام هستم

بوی خوش پونه چنان مستم می کرد که تا خانه بوی خوشش را حمل می کردم

و گاهی برای مادر بزرگم می چیدم  و با روبان قرمز که رنگ قالی بود  تقدیم دستان پر مهر ش می کردم

مادرم  خواب که بودم رفته بود و تمام نردبان آسمان را تا خانه ای در عرش  پیمود

و دستان نیازمندم را به خدا داد

مادرم علویه بود

من کمی یادش دارم  ، و تمام خاطراطش را از مادر بزرگم  در شبهای بزرگ زمستان با قصه ها ی مادر و فرزند  شنیدم

هنوز صفای خانه ی گلی پدر بزرگم را یاد دارم

سکویی که با یک زیلو  زیبایی فرش شده بود و مرا تا عرش می برد

و صبحانه ای که با عسل و روغن گوسفند معطر شده بود

و صدای گاو و گوسفند و بوقلمون و اردک موسیقی سراسر زندگیم بود

چه خاطراطی دارم

چشمه آب مهر و وفا را یاد دارم

عصر ها همه اهل آبادی حلقه های زنجیر کنار  چشمه آب بودند

و صبح ها درخت گردوی پیر  سایبان  بازی چار خونه و هفت سنگ بود

چه هوایی داشت

شبها وقتی باد می وزید  دست نوازش بود بر بدن درد مندم

هنوز چادر گل گلی مادر بزرگم را یاد دارم

سجاده اش را

مهر نمازش را که برای عبادت خدا کبود کرده بود

دستان لرزانش را که با اشک  همراه شده بود

دعا را نثار روح مادرم می کرد

اشک هایش تسبیحی بود بر دستان سحر

یادش به خیر شور و هیاهوی جوانی

 

وقت خواب چقدر جیر جیرک ها در حاشیه باغچه می خواندند

 

انگار بهترین کنسرت  دفترچه خاطراتم بود

 

یادم نمی رود هنگام خواب با آهنگ صدایسگ سید حبیب و صدای تق تق موتور چاه قنات  می خوابیدیم

 

و چه طراوتی داشت صدای شر شر رودخانه آب کوهک  و درخت سپیدار پیر در آغوش کوه

 

گاه گاهی در آن رودخانه پاهایم را قرض آب می دادم  و دلشوره های دلم را به آب می گفتم

 

می دانستم که در آن شب ، هنگام خواب باران آرامش می بارد

 

هر روز فردای پیش رویم  ده تا بز و سه بزغاله ی بیست روزه و دوازده تا میش بود

 

تنها غصه من آب تنی نکردن در استخر بزرگ ارباب پدرم ، پهلوان حسینی بود

 

وقتی پدرم ارباب می گفت میخواستم خار چشم اربابش شوم

 

راستی عجب کفش هایی داشتم

 

 کفش هایی که در برف ، تمام انگشتان پایم را به لرزه می انداخت

 

وگاهی هم  نداشتن کیف مدرسه بود

 

وشاید هم آنروز خوشحال بودم به کیفی که خواهرم با گونی برنجی می دوخت

 

یادش بخیر

 

من و برادرانم محمد و حسین و محمود  در تاریکی شب پر ستاره

 

هنگام خواب غنائم آسمان را تقسیم می کردیم

 

حسین می گفت ستاره ها مال من

 

محمد ماه را می خواست و محمود هم کهکشان را

 

و من که از همه کوچکتر بودم به  با گریه تاریکی را  هدیه ام می دادند

 

 وپدرم با شنیدن  صدای گریه ام قول خریدن تمام آسمان را تا صبح به من می داد

 

و من راضی بودم

 

چه روز و شبی بود

 

گذشت

 

عصر ها بازی من گره زدن گوشهای بز خارجی  سفید بود

 

بازی من یک چوب بید سفید بود که به من سواری می داد

 

بازی من مسابقه هفت سنگ بود و لباسهای پر از خاک

 

بازی من تاب بستن بر درخت بادام و بالا رفتن تا پشت بام خانه میرزا بود

 

کاش بر می گشت

 

همه را دوست داشتم

 

حتی حاجی قاسم که وقتی من را در کوچه می دید چشمانش را درشت می کرد تا گریه کنم

 

همه را وست داشتم

 

بی بی خاور را با سوزن شش قفلش ، دوست می داشتم

 

آنقدر محبت بازارش داغ بود  بود که  بزغاله را مثل برادرم که سربازی می رفت در اغوش می گرفتم


حروف ها کاغند بر روی زبانی پر درد

نوشته اند ، بر دلی که داغ دارد
گاهی سرابند که موج می زنند
زیبایند
فریبنده، مثل آبهای زمزم نما
طعمشان تلخ است
آهشان بی درد
ظاهرند ، بی باطن
جاندارند ، بی جان
می سوزانند سند های یک عمر خاطره را
دردند ، یک کلام درد
حرف ها خلقند بر  نگاه یک خلق
تابند برتب یک دلسوز
حرف ها گفتارند از حروفی پی در پی
شکننده اند بر زبانی پر لکنت
مسخره اند بر زبان شوخی دوار
گاهی محکمند
چون دژ
چون سدی پر آب
 گاهی سکوتند
آرام در دهانی دوخته
پر رازند
در دلی که سر را می داند


عصری بود و خورشید مثل همیشه می تابید

بر درخت سرو مانده بر یک عمر خاطره

خاطره های نقش بسته بر ذهن

مثل  شب های کرسی نشین

جوشانده های پر مهر با بونه

کتری سیاه داغ دیده تا فس فس صبح

ناله ی بزغاله تازه زا کنار آغل
 

و صدای عرعر الاغ حاج رحیم تا خود صبح

گاهی هم خروس بی محل همسایه بیوه مان ، نصرت

چه وزیدنی داشت سنتور باد بر شاخه گیلاس

و چه صبحی بود بر نگاه شبنم گل لاله

دشت خالی از ریا

حیاط پر از گیاه

شور پریدن بر هوا

زمزمه مرغ خوشبختی لیلا

و دامادی پر حرف دارا

سایبان درخت بی خیالی تا عمق فلک

چشم بی تار  ننه جون  تا شصت سالگی

 صدای ناز پدر بزرگ برای پیام سحر

جوبهای پر آب محله مهربانی بر دل خاک

و صدای پاکی قالی کبری بر شانه نخ

آواز بلند مرغابی در استخر

گذشته هایم را نوشته است

مانده است

می ماند

خدا کند دل باصفایمان  کوچ نکند


یادت هست زیر باران

 چتر من و تو  باران بود

و محبت دستان کوچک بود ، پیچ خورده برگردن هم

دیگر ریا نبود

کار ما پیدا بود

ظاهرمان ، باطن

و باطن همان ظاهر بود

چقدرحسینی بودیم

یادت هست ، روز عاشورا

وقتی شمر می آمد به صحرای کربلا

خدا خدا می کردیم برود

گاهی هم با  نفرین می خواستیم همان دم بیمرد

یادت هست ظهر عاشورا

حسینه 

 حسینه ی پایین را می گویم

اسب شمر که نرفت

پاهای شبیه گردون را گرفتیم

و التماس می کردیم که برگردد

و حسین شیری
 
شبیه گردون نقش شمر را می گویم

 چه گریه  ها کرد و نرفت

 و دیگر هم نقش شمر نشد

ما هنوز حسینی هستیم


برگ های حیاط ما

یک رنگند

گاهی قرمز ند

گاهی سبز

زرد

بنفش

حیاط خانه ما باغی است پر از یک رنگی

خوب بنگر

نگاه کن

می بینی نقش های  باغ ماندن را

نمی دانم دیده ای آرزوهای فردایت را

رنگ های ماندنت را

هر چه هستی

هرکه هستی

رنگ یک رنگی شو

رنگین کمان با آن زیبایی

با پیام یک رنگی باران نقش بر بوم آسمان دارد

رنگ یک رنگ شو


تا بمانی

مثل ماندن آب در یک رود تشنه

مثل یک درخت در کویری بی آب

مثل نور در روزنه ای پر از تاریکی

مثل شیرینی  نفس در حلقوم یک مرگ

رنگ خدا بگیریم 

رنگهای بی خدا می میرند

رنگهای بی خدا بی رحمند

فقط  زیبایند

زیبایند

 برای دو سه روز

مثل شاخه های خار در باغ هرس

مثل سردی یک جام در حلق زکام

مثل پیام بادی نرم برای نقشه گرد باد

مثل بی خدایی در قالب شیخی پر ریش

بیا رنگ خدا بگیریم

رنگ خدا


نشسته بودم در قلب تاریخ محرم

که صدایی مرا می خواند
 

با نفس های برنده

با تمام عشق

ناله ای جان بر لب

دائما می گفت

کسی هست مرا یاری کند

باد می آمد

 باد


گریه می کرد

شیحه می زد

من  می شنیدم ناله اش را

و کلامی که حسین  حسین می جست

کاروان می آمد

بی حسین 


با آهنگی پر غم

و درد های وامانده در سینه های رنج

زینب بود

جایی را می خواست

کسی را می جست

تا که دید محجر عشق

ناله را در تب نی هدیه نور کرد

آسمان لرزید

من دیدم

آبها غلطید

من دیدم

و زمین بی مها با در خود پیچید

 من دیدم

و فرات خجالت زده بود

می خواست زینب را نبیند

رنگ را از زلالی تار کرد

و مزه را اشک شور

و فرات را برای اهلش  غبار کرد

رباب را دیدم

گلو گیر شده بود

داغ اصغر را در بغض  هایش دیدم

و حنجر خونی را در کلامش دیدم

مرغی بود بی بال و پر

پر می زد بی پر

و غم را در کنجی حبس می کرد

 و داغ را در خمخانه دل پنهان

محرم آمده بود

حسین ، قاسم ، عون ، جعفر ، اکبر ، عباس

همگی برخیزید

زین اب ،زینب آمده است

در نگاه داغ او عباس پر پر می زد

بر جگرش حسین همچو گل پر پر می رفت

برخیزید زینب آمده است  

جهت دریافت کلیپ های جهاد فرهنگی و اخبار سایت بر روی آدرس  کانال جهاد فرهنگی در تلگرام به آدرس https://telegram.me/dehghanchenari. کلیک نمائید مدیریت سایت

تنظیمات قالب

رنگ ها

برای هر رنگ ،پارامتری وجود دارد که در زیر آمده است :
Blue Red Oranges Green Purple Pink

بدنه ی قالب

رنگ پس زمینه
کد رنگ ها

عنوان قالب

رنگ پس زمینه
تصاویر پس زمینه

فوتر قالب

انتخاب منو
فونت گوگل
سایز فونت بدنه قالب
نوع فونت بدنه قالب
جهت نوشتاری